تکون نخوردن زهرا خانوم
دختر گلم دیشب حسابی همه رو نگران کردی.
از دیروز احساس میکنم تکونهات کم شده هم کم و هم ضعیفتر از قبل. اول شب ساعت ٦ یه لیوان شربت خوردم و حرکتهات رو بررسی کردم. تو یک ساعت ٣ بار تکون خوردی که همش از دید من ضعیف بود.
وااااای داشتم از نگرانی دق میکردم. جمعه بود و همه جا تعطیل.زنگ زدم به ملیکا خانوم(عروس عمو یوسف که مامای بیمارستان رضویه) اما جواب ندادن.
دوباره ساعت ٨:٤٠ یه لیوان شربت عسل خوردم.تا اون موقع به مادرجون و بقیه چیزی نگفته بودم چون نمیخواستم نگرانشون کنم اما اون وقت دیگه گفتم. بی اختیار گریه میکردم . مادرجون میگفت چرا بهم نگفتی از اون وقت یه کاری میکردیم دکتری بیمارستانی. عمه فاطمه گفت:با جوش زدن درست که نمیشه بماند بدتر هم میشه چون استرس برای بچه سمه. عمه زهره میگفت زهراشون یک هفته تکون نمیخورده اما الان ماشاالله سالم و سلامته. عزیزت هم میگفت یه کلمه به یکی میگفتی تا ببریمت دکتر. منتظر تکون خوردنت بودم اما تا یه ساعت بعدش هم تکون نخوردی.مادرجون ١٤٠٠٠ صلوات نذر حضرت علی اصغر کرد که انشاالله سالم و سلامت باشی.
بابا ابراهیم شب سرکار بود. مجبور شدیم با اقاجون و مادرجون رفتیم زایشگاه بیمارستان موسی بن جعفر(ع)(که قراره انشاالله شما اونجا دنیا بیای).
ساعت ١٠ رفتم داخل. ساعت ١٠:١٠ ماما صدای قلبت رو گوش میداد که شما یه تکون به قول من ضعیف خوردی.
ماما گفت:این یه تکون. گفتم:ضعیف بود.
گفت:حرکتی که از روی پوست دیده میشه ضعیف نیست.
ساعت ١٠:١٥ از روی تخت بلند شدم و رفتم توی یه اتاق دیگه. بهم گفت:لباست رو بزن بالا دستت رو بزار روی شکمت حواست رو جمع کن و حرکاتش رو تا یک ربع دیگه بررسی کن باید ٢ تا تکون بخوره.
منم این کار رو انجام دادم. تا ساعت ١٠:٢٥(یعنی بعد از ١٠ دقیقه) شما ٤ بار تکون خوردی خنده ام گرفته بود احساس کردم میخواستی خودت رو لوس کنی. وقتی اومد و ازم پرسید گفتم:تا الان ٤ بار تکون خورده فقط میخواست من رو تا اینجا بکشونه.
گفت: نه خانوم.این همه راه رو تو ترافیک اومدی،پول بنزین دادی،خودت و شوهرت و اطرافیانت رو نگران کردی در صورتیکه با یه تلفن میتونستی کارت رو انجام بدی،زنگ میزدی اینجا تا ما راهنماییت کنیم.
بعدش فشارم رو گرفت و به دکترم رنگ زد. خانوم دکتر گفت:برای احتیاط فردا صبح یه سونو انجام بده و بیاره مطبم تا ببینم.وسط تلفن ماما مادرجون به گوشیم زنگ زد و من مجبور شدم رد بدم.
همون وقت بود که صدای مادرجون رو از پشت در زایشگاه شنیدم که داشت از پرسنل درمورد من سوال میکرد و اونها جوابش رو ندادن. به ماما گفتم یه لحظه میرم دم در به مامانم بگم نگران نباشه و میام. اونم گفت: برو تا بنده خدا سکته نکرده.
رفتم دم در و به مادرجون گفتم تکون خوردی و مشکلی نیست.دوباره برگشتم داخل. ماما ازم اثر انگشت گرفت و یه سونو هم برام نوشت.
ساعت ١٠:٣٥ اومدم بیرون با مادرجون رفتیم پایین دیدیم اقاجون بنده خدا از فرط خستگی روی صندلی خوابش برده. خلاصه دیشب همه رو حسابی نگران کردی.
حالا نمیدونم چیکار کنم اخه ٦ اذر(٤ روز دیگه) وقت سونو خانوم دکتر سجادی رو دارم.اگر امروز برم سونو نمیتونم پیش خانوم دکتر سجادی برم چون بدون نوبت راه نمیده. نمیدونم امروز برم یا بزارم برای همون وقت. پاک گیج شدم زنگ زدم مطب خانوم دکتر حقی منشیش گفت اگر حرکات بچه طبیعیه اشکالی نداره بزاری برای همون موقع. باید تو یک ساعت ٥ بار تکون بخوره.
الان دارم تکونهات رو بررسی میکنم تا الان تو ١٣ دقیقه دو بار تکون خوردی اگر اینطوری پیش بره میتونم الان نرم. تا ببینیم شما خانوم چه میکنی.
الهی مامان قربونت بره داشتی سکته ام میدادی دختر گلم.


تکون نخوردن زهرا خانوم
